۱۹ مرداد ۱۳۹۶

تلگرافی به ایران - هفت

گیِ ایرانیِ طبقه متوسطِ شهرنشینِ فیسبوک‌باز چشم‌اش را به این حقیقت بسته که حضور مستقلش در فضای اجتماعی چقدر با اهمیت است. نقطه. این شخص بجای چس‌ناله از تنهایی و غر زدن از شرایط مادی و ماتم گرفتن بخاط نداشتن پول برای فرار به ترکیه، باید زندگی‌اش را بسازد و سرش را بالا بگیرد تا این استقلال مادی پتکی باشد بر سر هموفوبیای خانواده و اجتماع تا راه فشار بر وی بسته شود و دهانش هم به همان مقدار باز شود. نقطه. مسئولیت گیِ ایرانیِ طبقه متوسطِ شهرنشین، در اجتماع چند برابر بیشتر از شخص دگرجنسبازی‌ست که شرایط اجتماعی برابر با وی دارد. نقطه.

۱۹ تیر ۱۳۹۶

سه نکته در نیمروز روشن ۱۸ تیر

اول:
در ساعت سه عصر روز ۱۸ تیر، در نیمروز روشن، با آندریا صحبت می‌کردم در باب آنچه در هامبورگ در حاشیه‌ی اجلاس گروه ۲۰ گذشت. آقا و خانمی که شما باشید مطلب را همینجا نگه‌دارید تا مورد دیگری را یادآوری کنم. چند روز پیش با یکی از عزیزان گی در تلگرام حرف می‌زدم و مطابق معمول کار به شونصد ساعت بحث کردن رسید. مطلب از این قرار بود که من تاکید می‌کردم که به‌عنوان یکی از ساکنین کشوری که حداقل‌ ملاک‌های آزادی را داراست (با فرض اینکه خودم را شهروند به حساب نیاورم)، حق دارم هر عقیده‌ای که به نظرم مسخره، مهمل، مزخرف یا حتی زاید می‌آید را به تمسخر یا چالش بکشم. عزیز ما می‌گفت که هر جایی نباید هر چیزی را به تمسخر کشید و هر نکته جایی دارد و فلان. در ضمن حضرت ایشان معتقد بود که توهین و شوخی راه به جایی نمی‌برد و ما باید همواره بحث کنیم (نقل به مضمون). سرتان را درد نیاورم بعد از سه ساعت احساس کردم آب در هاون می‌کوبم. گفتم Coolness و رفتم پی بدبختی‌هایم.

دوم:
جمعه از رستوران حدود ساعت ۱ و ۱۳ دقیقه صبح برگشتم (که منطقاً شنبه بود!) بود و تازه لخت شده بودم که بروم به رختخواب که هم‌خانه‌ام مارتین در اتاقم را زد که فلانی، میایی برویم بیرگارتن یک ساعت بشینیم و یک آبجویی بخوریم با دوستای من؟ خب من خودم خبر دارم که مارتین نقطه ضعفم است. لباس پوشیدیم و رفتیم بیرگارتن آم دُم که یک باغی‌ست با صفا که آدم‌ها می‌نشینند و آبجو می‌خورند و حرف می‌زنند. رفتیم و نشستیم و آبجو سفارش داشتیم و با خانومی از رفقای مارتین حرف زدیم در باب شورش در هامبورگ. حرف به آنجا رسید که ما اصولن به چپ‌های رادیکال در جامعه‌مان همانقدر احتیاج داریم که به باکتری‌های مفید در بدنمان. درست است که شنیدن اسم باکتری ما را یاد پنی‌سیلین می‌اندازد، ولی اگر این باکتری‌ها نبودند معلوم نبود بتوانیم چند سال عمر کنیم. چپ‌های رادیکال و آنارشیست‌ها هم اگر نبودند این دنیا جای زندگی برای ما نبود.

سوم: 
در نیمروز روشن ۱۸ تیر آندریا جمله درخشانی گفت. گفت فلانی، هر وقت هر کس گفت که من معتدلم همانجا خداحافظی کن و حرف را ادامه نده، البته این را قبل از خداحافظی بگو که آدورنو جمله‌ای دارد که می‌گوید: شعر سرودن بعد از آشوویتس بربریت است.

۱۰ تیر ۱۳۹۶

Ehe für alle



حقیقت امر اینجاست که بعد از شنیدن خبر قانونی شدن ازدواج و به فرزند خواندگی گرفتن همجنسگراها که در بوندستاگ، پارلمان آلمان تصویب شد ذوق‌مرگ شدم. با این حال زیاد به روی خودم نیاوردم و فاز آلترناتیوم رو برای دوستان استریت نگه داشتم که اصولن به چیزی به اسم ازدواج اعتقادی ندارم ولی فقط به این مصوبه به عنوان خاری در ماتحت هموفوبیا نگاه می‌کنم! اما نکته جالب‌تر که کسی بهش دقت نکرد این بود که به عوام کالعنام به هیچ وجه مربوط نیست که بخواهند در مورد ازدواج همجنسگراها صحبت کنند. شاید اگر بجای تصویب پارلمان از مکانیزمی مثل همه‌پرسی استفاده می‌شد، اکثریت دگرجنسگرا همچنان چندان اقبالی به این قضیه نشان نمی‌‌داد.


عکس از dpa

۲۴ آبان ۱۳۹۵

رویاهای یک شب مهتابی

حقیقت‌اش این راخمانینوف خوب چیزی است. توی اتاقم نشسته‌ام و بیشتر از سه چهارم یک بطری شراب را تمام کرده‌ام و فکر می‌کردم که ساعت ۹ که سه ساعت قبل باشد به خواب خواهم رفت. ولی خوابم نبرد. شراب داشتم و سیگار هم بود و ماه به قول خارجی‌ها سوپرمون بود و آنا فدرووا داشت موومان سوم پیانو کنسرتوی دوم راخمانینوف را می‌نوازید (که بدون هیچ اغراقی هزار بار گوش کردمش). می‌دانید بار اول کی شنیدم‌اش؟‌ ۱۵ اکتبر ۲۰۱۴ یعنی دقیقاً دو سال پیش وقتی که الکس در آن شب کذایی در خانه‌ قبلی‌ام در خیابان آم‌کراکنتور - وقتی ایزادورا دوست دیگرمان از قطارش جا ماند و برگشت و از شدت مستی روی کف اتاقم خوابش برد - به من گفت که بهتر است دیگر با هم نباشیم. دیگر با هم نبودیم. امشب دوباره همان شب بود. آسمان صاف بود و هوا سرد بود و شراب بود و ماه، خنده بی انتها.