۴ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تلگرافی به ایران - شش

گیِ ایرانیِ طبقه متوسط شهرنشینِ فیسبوک‌باز که از قضا هویت آریایی‌ش را در اسلام شیعی پیدا کرده و سلسله پادشاهی‌های دوره‌ی باستان را در سلسله‌ی امامان شیعه می‌جوید باید بفهمد که بعد از فرار به ترکیه و هر جای دیگر این دنیا باید این اسلامِ آریایی‌ شده را بگذارد توی کمد و درش را ببندد و هر وقت که نیاز داشت در خلوت - و نه در خیابان و مکان‌های عمومی که انسان‌ها تردد می‌کنند - به آن سر بزند. نقطه. 

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تلگرافی به ایران - پنج

گیِ ایرانیِ طبقه‌ی متوسطِ شهرنشینِ فیس‌بوک‌باز باید کرکره‌هایش را بدهد بالا و به هر طریق ممکن اعلام وجود کند. نقطه. طریق ممکن، مفهومی مشخص دارد یعنی در حد بضاعت،‌ می‌تواند بنویسد، می‌تواند بسراید، می‌تواند برقصد، بحث کند، کامنت بگذارد، برون‌آیی کند. نقطه.
گیِ ایرانیِ طبقه‌ی متوسطِ شهرنشینِ فیس‌بوک‌باز باید شرم از قضاوت شدن را بگذارد در کوزه آبش را بخورد. نقطه.

پی‌نوشت:‌ فردا ۱۷ می، روز جهانی مبارزه با هموفوبیاست.

۱۹ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

کرخی عصر یک روز بهاری



بهار اومده. آفتاب سر زده و زمستان طولانی تموم شده. درختا در حال سبز شدند و آدم‌ها خوشحال‌ترند و کمتر لباس می‌پوشند. دراز کشیدم زیر آفتاب عصر که از پنجره میاد داخل و پروکوفیو گوش می‌کنم.


پ.ن: عکس به موضوع بی‌ربطه. شفق قطبی در شهر ترومسا. شب ۱ فروردین ۹۵

۱۲ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

سی سالم هم تمام شد.

دیشب سی سالم شد. داشتم راخ ۳ را که تازگی کشف‌ش کرده‌ام گوش می‌کردم و رسیده بودم به آنجا در موومان اول که ضرباهنگ پیانو آنقدر هیجان می‌گیرد که هر بار می‌خواهم با گوش‌ کردن‌اش سرم با بکوبم به دیوار، که یکهو دیدم ساعت شده یازده و نیم شب. ۳۱ ژانویه بود و پنجره اتاق باز بود و باد ملایمی می‌آمد داخل. ناگهان تنم لرزید. سی دقیقه مانده بود به تمام شدن سی سالگی.

نه، این برف را دیگر سرِ باز ایستادن نیست - یا - در آستانه‌ی سی سالگی

در آستانه‌ی بیست و نُه سالگی‌ام

۷ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

سه پ. سه پسر در سال ۲۰۱۵.

الکس می‌گفت در لحظه سال نو، ساعت تحویل سال میلادی، ساعت نیمه شب روز ۱ ژانویه، اگر کسی را ببوسی تا آخر سال او را می‌بوسی.
البته اشتباه می‌گفت. 

پ اول، پابلو، پسری اسپانیایی بود که در گی‌کلاب شهرمان در لحظه تحویل سال بوسیده بودمش. در حقیقت کریسمس سال قبل در لایپزیگ خیلی بطور اتفاقی سرکار باهاش آشنا شدم. قد بلند، لاغر مردنی، چشم و ابرو مشکی و به اندازه کافی جذاب بود که کاری کند که حداقل مدتی الکس را که تازه ازش جدا شده بودم فراموش کنم. پابلو کمی بعد از سال نو رفت به اسراییل، اسپانیا، برزیل و مکزیک و وقتی پاییز امسال بعد از 9 ماه به آلمان برگشت احتمالاً تمایلی به دیدنم نداشت. البته من هم چندان متمایل نبودم که ببینمش. خواهرمان می‌گفت:‌ از دل برود هر آنکه از دیده برفت.

پ دوم، پییر بود که بهار امسال وقتی برای دیدن دوست‌جانمان به دیوانه‌خانه‌ای در پاریس رفته بودیم، آنجا دیدمش. پییر یک پسر دورگه مکزیکی-فرانسویِ شیزوفرنیک بود و ادعای پیغمبری می‌کرد و بعداً از همان دوست‌جان شنیدم که بنده خدا با درختان  و سنگ‌ها صحبت می‌کرد و می‌گریست. حقیقت امر اینجاست که در همان سه روزی که پاریس بودم و به دیوانه‌خانه می‌رفتم، به پییر کراش پیدا کردم. دوست‌جان مسخره می‌کرد که عاشق کیس شیروفرنیک شدی؟ خب، روز آخر کمی رومانتیک شدیم. دست هم را گرفتیم و وقتی خواستم ببوسمش پس زد. شماره‌‌ای هم که داد هیچوقت در دسترس نبود. فکر می‌کنم همانطور که خودش گفت، بعد از مرخصی از تیمارستان، رفت به جنگل‌های پرو. به احتمال زیاد دارد کوکایین می‌کشد، آوازهای اسپانیایی می‌خواند و استفراغ می‌زند.

پ سوم اسمش بود پاول که خودش می‌گفت پُل صداش کنند. ولی من اسم‌های روسی را بیشتر دوست دارم. پاول پسری روس از سیبری بود، از ایرکوتسک، شهری در سیبری جنوبی در نزدیکی دریاچه بایکال. پاول را یک ماه پیش در لایپزیگ دیدم و کاشف به عمل آمد که سال پیش دقیقاً در همان روزها که پابلو را اینجا دیده بودم، دوست پسر او بود. پرونده‌ی این پ سوم هنوز بسته نشده. شاید سال آینده در همین روز بنویسم که قضایای پ سوم به کجا رسید!

۱ آبان ۱۳۹۴ ه‍.ش.

تلگرافی به ایران - چهار

گیِ ایرانیِ طبقه متوسطِ شهرنشینِ فیسبوک باز قبل از فرار به ترکیه و هر جای این عالم باید بداند خود نیز یک فراری‌ست که از مرگ و تهدید و ارعاب فرار کرده. نقطه. این فرد باید قبل از تغییر رنگ موهایش به بلوند یا زدن کرم پودر و پنکیک و به زعم خود پنهان کردن ریشه‌های خاورمیانه‌ای‌اش، راسیسم و بردگی در مقابل نژادسفید را در خود بخشکاند. نقطه.